معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

236

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

* * * در دست من آن زلف دو تا بايستى * عالم همه از رخش « 1 » نكو بايستى از گلبن « 2 » وصل رنگ و بو بايستى * اين‌ها همه هيچ نيست او بايستى گويند كه از ميان اسباط ، روبيل رو كرده گفت : « ايها الوالد العزيز جزاك اللّه تعالى عن يوسف خير الجزاء » اى پدر ما به تير انداختن و اسب تاختن مشغول بوديم و يوسف را نزد متاع خود نشانده كه گرگ قصد آن معصوم كرده ، تن نازنين او را لقمهء خود گردانيد . يعقوب از هيبت اين سخن و صعوبت اين واقعهء هايله « 3 » ، نعرهء برزد و چون مصروعان طپيدن گرفت . * * * بازم نمكى بر جگر ريش آمد * تيرى به دلم زان بت بد كيش آمد بيچاره دل بىسروسامان مرا * از هر چه بترسيد همان پيش آمد آنگاه برادران پيراهن خون‌آلود كه بگواهى بر صدق مدعاى خويش ترتيب كرده بودند پيش يعقوب آوردند و گفتند اى پدر بزرگوار نشانى از يوسف براى تسلى خاطر آورده‌ايم و نيز گواهست بر صدق قول ، چنانچه حق تعالى از آن خبر مىدهد « وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ » اى ( ذى كذب بمعنى مكذوب فيه كالثّقة يراد به الموثوق به او للمبالغة ) و آن را خون دروغ خواند زيرا كه خون بزغاله بود و آن را خون يوسف مىگفتند . نقلست : كه چون پيراهن نزد يعقوب آوردند يعقوب آن پيراهن پيش خود

--> ( 1 ) - د - ح : عالم همه چون رخش . ( 2 ) - د : از مسكن . ( 3 ) - د : هايل .